تبليغاتX
هارایلار
شعر و ادب

غزل ۶

 

شد خاطرات چشمت بر بغض دل بهانه

بر گونه های سردم غم ریخت دانه دانه

 

سُر خوردم از تن تیغ، آری عجیب سخت است

بـــا خـــونِ دل نـوشـتــن در کنـجِ دل تــرانـــه

 

با یاد گیسوانت شب ریخت در نگاهم

فهمیــدم آری ، آری ولگـردیـم شبانه

 

دلدادگی و ماندن ! این اشتباه گُنگیست

یـک اشتبــاه کافیسـت در عمـر جاودانه

 

گفتم که لحظه ای را بی درد عشق مانم

بگــذار بـــر حســابِ تصمیــــمِ اَبلهـانــــه

 

غم نیست مرگ من را، ترسم که از غبارم

بینـم شبـی بـه ناگـَـه سـر زد یکـی جـوانه

(۲۶ تیر ۱۳۸۰)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 18:10  توسط مهدی اصغری  | 

۳۵

ایـن پنجـره کـه قـابِ نگاهت شده است

آواره یِ مــهـتــابِ نگــاهــت شده است

چــون مــوجِ بلـنــدِ خـوابِ سـاحل دیــده

عمریست که بی تابِ نگاهت شده است

 

۳۴

در صحنه یِ جشنواره یِ چشمانت

تجلیـل شــد از ستـاره یِ چشمانت

بـارانِ سـتــــاره آمــد و پـیـــدا شـــد

سبکـی بـه قـد و قـواره یِ چشمانت

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:55  توسط مهدی اصغری  | 

۳۳

( تقدیم به دوستان نازنینم مهدی پاک نژاد و زهرا دانشیار

به مناسبت پیوند مبارکشان )

 

تــا عشــق درون دلتــان پیدا شد

در عــالمتــان قیامتـــی برپــا شد

سرفصل کتاب زندگی را خواندید

با عشق تمــام واژه ها معنا شد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عشق اهورایی

( یک مثنوی از سال های دور )

 

گور من اینجاست تماشا کنید

رقص کنـان خنده یِ زیبا کنید

 

گــر تـنِ من جای دگـر چال شد

روح من اینجاست که پامال شد

 

چند زمانی است که من مرده ام

سیلــی احساس تـو را خـورده ام

 

سبزترین خاطره ها رفته اند

قـبــرِِِ مــرا سردی پایـیـز کَند

 

دست کشیدم به دلم خسته ام

خستـه ترین عاشقِ دلبسته ام

 

رنگ خــدا بود در آیینه ات

قبله نما بود تب سینه ات

 

سیطره یِ روی تو قبر نگاه

آتش سوزان، نِگهِ گـاه گـاه

 

جامه یِ تو قابی از عشق است و بس

بازوی مــن مــی کُـنَـــدَش بـس هوس

 

دامـنِ سجـاده بیفشـان بـه من

آتش عشق است بیا سجده زن

 

کل نمازم همه جایش سجود

مُهر لبت باز چرا بسته بود ؟!

 

چون که اذان نَفَسَت می وزید

دور ز چشمم دل من می خزید

 

مثنوی چشم تو ، تک بیتِ لب

راز نمازم به همـه روز و شب

 

مسجدِ دل پر شده از یاد تو

ضجّه و نُدبه ، همه فریاد تو

 

عکس تو محراب مرا پر نمود

قطره یِ چشمان مرا کُر نمود

 

دانــه یِ تسبیـح چـو تَـک خال تو

روز و شبش گشته سخن فال تو

 

عاطفه گل کرده به دامان تو

کرده دلم سجده بر ایمان تو

 

کـوثــر لبـهــایِ تـــو شَـهــدِ بهشت

حضرت حق عشوه به نامت نوشت

 

چشم تـو پیغمبـر عشقـم نمود

خنده یِ تو پرده یِ دل را سرود

 

رسم قیامت شده لبخندِ تو

صورِ دلم مانده در آن بندِ تو

 

میـوه یِ حـوّایــیِ لبـهـــای توست

وحی ز عشقت به دلم کرده پُست

 

در نِـگـهَـــت آتــش زرتشتیان

خرمنِ جشن اس نگاهت بدان

 

عشـقِ اهورایــی ات آواز داد

خنده یِ آتش به دلم مانده یاد

 

بــر لــب تــو خـفـتــه خــدای شراب

پای دل از عشق تو رفته ست خواب

 

من به کجا؟ نشئه یِ ایمان کجا؟!

خاک کجا؟ جسم کجا؟ جان کجا؟!

 

بار دگــر نــور مــرا مــی مَکَد

آیه یِ چشمان تو صدها عدد

 

قبله یِ من، عشقِ من، ایمانِ من

یـاد تــو گـردیــده فقــط نــان من !

 

لب بگشا، حرف بزن، خنده کن

همچـو خدایـم تـو مـرا بنده کن

 

عیسیِ مریم شده ای پاکِ من

تـیـــرزَنِ چابــک و چـــالاکِ من

 

عشق مـن اندازه ندارد ببخش

چشمِ تو اعجازِ مرا کرده پخش

 

کاش خدایم به تو عاشق شود

تا کـه عبـادت بـه تـو لایق شود

 

کاش که دستی به لبت داشتم

هدیه یِ ماهی به شَبَت داشتم

 

باز هم ایمان ز تو لرزیده بود

وایِ خدایم که تو را دیده بود

 

پـاک تریــن عیــدِ مسیحــاییم

از تب عشق است که رؤیاییم

 

کُـلِّ عشائـت همـه ربّانی است

بی تو دلم در سبدی فانی است 

( سال ۱۳۷۷ )

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 22:9  توسط مهدی اصغری  | 

۳۲

زیباست تــرانه هــایِ شیریـنِ لبت

همـراهـی عشق بـــا بلندای قدت

رازیست میان چشم تو با خورشید

افسون شده مـاه در تمنای شبت

۳۱

دست مــن و دسـت عشــق؛ بیعت کردم

بــا شـوق و عـطـش بــــه درد! روی آوردم

می سوزم و باز وردم این است: ای عشق

هـــر روز بـجـــوش و تـــازه تـــر کـــن دردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 19:11  توسط مهدی اصغری  | 

۳۰

دور از تـو ز نـالــه نـاگـزیـرم بانــو

در دست غم و غصه اسیرم بانــو

با عشق حصار قلعه را ویران کن

از دیـــو سـیــاه پس بگیـــرم بانــو

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:32  توسط مهدی اصغری  | 

۲۹

پایـیـز و زمستـان بـه فـریـبـی نرود

با سیر و سماغ و رنگ سیبی نرود

بـی ماهیِ لبهایِ تــو در تُنگِ نگـاه

سـرمــایِ زمـسـتــانِ غریـبــی نرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 21:54  توسط مهدی اصغری  | 

۲۸

بی روی بهار تو شب عید گذشت

شادی لب بام ما نرقصید ، گذشت

بعـد از همه یِ خانه تکانی هامـان

دوری تو گرد غصه پاشید ، گذشت

۲۷

امـسـال گـذشـت و سـال دیـگــر آمــد

بـــــا آمــــدنـــــش سـؤالِ دیگــر آمـــد :

امسـال سـر سفـره ی عیدم هستی؟

لـبـخــنـــد زدی؛ مـحـــالِ دیـگــــر آمـــد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:30  توسط مهدی اصغری  | 

۲۵

عمریست کـه با دل خـودم درگیــرم

یــک بــاغ انــار آخــرش مــی گیــرم

امروزه مد است سکته سارای عزیز

دارا نــرود کنــار ، مـن مـی مـیـــرم

 

۲۶

چشم تو خدا خواست که زیبا بشود

چشــم و دل مــن غـرق تمنـا بشـود

حکـم ننوشتـه ایست بین مـن و تـو

ایــن حکـم همیشـه بایـد اجـرا بشود

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:18  توسط مهدی اصغری  | 

۲۴

با زمـزمـه ات دوبـاره آهنگ بساز

در بـاورمـان بـریــز مشـتـی اعجاز

لبخند بزن سکوت شب را بشکن

سمـفـونـی عشـق را از اول بنواز

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:40  توسط مهدی اصغری  | 

۲۳

در دفتــر نقاشــی مـن میــز کشید

یک جام شراب عشق لبریــز کشید

تا دست دلم به سمت لیوانش رفت

یک چاقوی زهـر دار نوک تیــز کشید

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 19:59  توسط مهدی اصغری  | 

۲۲

هر شب که مرا عشق ز طاقت ببرد

رویـــا دل مــــن را بـــه اتــاقـــت ببرد

شنگول ترین طعمه شوم با عشقت

تـرسـم کــه مــرا گـرگ فـراقـت ببرد ! 

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 23:32  توسط مهدی اصغری  | 

۲۱

در سینـه عزیـز و پر بها چـون گنجی

از عشق من و مهر دلم می رنجی!

بـا عشق تمـام عقـل را طـی کـردم

با عقل تمام عشق را می سنجی!

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 23:23  توسط مهدی اصغری  | 

۲۰

بـانـوی غــزل خـدمـتـتـان عـرض کنم

می خواستم از عشق بتی فرض کنم

یک واژه که درخور شما باشد نیست

بـایـد کـه کـلام از دهـنـت قــرض کنم

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 18:50  توسط مهدی اصغری  | 

۱۹

خورشید از این فاجعه چشمش را بست

از بـنــد کـمــان حـرمـلـه تـیــری جـسـت

مـحـتـاج بـه آب نـیـسـت اصـغـــر دیـگـــر

یـک تـیـر سـه شعبـه راه آبـش را بست

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 18:46  توسط مهدی اصغری  | 

۱۸

روزی کـه تـو را بـه این جهان آوردند

لبخنـد زدی و غـصـه هـا  پـژمــردنـد

گویی که زمین جایگه خوبان نیست

بـا شوق تـو را بـه آسمـان هـا بردند

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 1:22  توسط مهدی اصغری  | 

غزل ۳

 

به استقبال چشمانت چگونه ، با چه برخیزم ؟!

که تو دریایی از نوری و من کم نور و ناچیزم

 

چه فرقی بین من با خفته در گور است بی لطفت؟

صدایم کن که با صور نفسهای تو برخیزم

 

درختی تلخ بارم من که گر پیوند شیرینت

نشیند بر دل تلخم به شیرینی بیامیزم

 

ز هجرانت غم از آه جگرسوزم گریزان شد

سراپا دل شدم کز شوق دیدار تو لبریزم

 

زمانی بخت گر یارم شود دیدار رویت را

شود جان وتنم دستی به دامان تو آویزم

 

چو پایم را کشم از بند محکم گیردم در بر

چگونه از تمنای نگاری چون تو بگریزم؟

 

چو میبینی شکر می بارد از این جان رنجورم

بهار و عطر یاد توست در این روح پاییزم

 

بدنبال تو می گردم اگر صد بیستون باشد

که در کندن چو فرهاد و دویدن همچو شبدیزم

 

مپرس از چشم گریانم به هر صبح و به هر شامی

غبار از راه می گیرم به آن اشکی که می ریزم

 

درون آسمان سینه دل ابریست پر باران

بدنبال زر عشق تو از هر دیده می بیزم

 

"مهر ماه۸۲"

 

 

غزل ۴

 

بی روی دوست کاسه ی دل خانه غم است

باغ بهشت بی رخ جانان جهنم است

 

کی میوه های تلخ نشاند به کام من

باغی کز عشق یار شکرکام خرم است

 

نرگس خراب چشم خمارش که قد سرو

در پیش روی قامت دلدار من خم است

 

سریست در نگاه پریشان و مست دوست

درمان و درد در نگهش هر دو باهم است

 

جامی شراب داد به دستم که مست را

جام شراب و گوشه ی میخانه مرهم است

 

شهدی که ریزد از سخنش چشمه ی حیات

بر روح تشنه، آب گوارای زمزم است

 

هر جا رود کشاندم آنجا، که دست من

بر دامنش، چو دل به خم زلف، محکم است

 

دل رفت در کمند پریشان زلف دوست

سر نیز اگر رود به تمنای او کم است

 

آنکس که عاشق است و مرد به عشق و نگفت سر

گشتـه شهیــد ؛ امـر نبـی مکــرم اسـت

 

بی روی دوست هر دو جهان را بگو مباش

زندان دوست بر دل شیــدا مقـدم است

 

"آبان ماه 82"

 

 

غزل ۵

 

جانا نظری کن به گدایان در عشق

خشنود کنی تا که دلم با نظر عشق

 

دست من و دامان تو، شاهی و گدا من

فقر است مرا فخر و گدایی زر عشق

 

من ظالم و جاهل چه برم بار امانت

بی نور رخ پادشه دیده ور عشق

 

ای یوسف مصر همه اسرار معانی

کم سو شده این دیده که عمریست تر عشق

 

بی نور رخ شمع وجودت شده ویران

این خانه ی دل، تا که کی افتد گذر عشق

 

در بحر تمنای تو عمریست غـریقـم

تا در صدف لطف تو بینم گهر عشق

 

"زمستان 82"

 

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 21:27  توسط مهدی اصغری  | 

تمام گریه ها

     در انتظار آمدن

          در بغض می لولند

و من

یک خط قرمز بر نگاهم می کشم آرام

تمام هستی ام در چشم من جمع است

که می دوزم به یک جاده

                       به یک آغاز بی پایان . . .

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 21:19  توسط مهدی اصغری  | 

۱۴

 

دستـان تـو آفـتـاب را مـعــنی کرد

 

آغوش تو رسم خواب را معنی کرد

 

لبـخـنـد تمـاشـایـی و شیـریـن لبـت

 

مستی دو صد شراب را معنی کرد

 

۱۵

 

یک حـنجـره آواز شــدم ، گوشـم کــن

 

چون نغمه ای از ساز شدم، گوشم کن

 

در کـوی تـو چـون حرف پراکنده شدم

 

بــا عشق به پرواز شدم ، گوشم کــن

 

۱۶

 

مشتـاق تـو بـا دیده ی گریان شده ام

 

در کـار  تـو  با  حـال پریشــان شده ام

 

شمشیـر کشیده ای و  خــون می ریزی

 

می خوانی و می کشی و حیران شده ام

 

۱۷

 

گـر  در خـور  توبـه ام  مرا  این بپذیر

 

یـا هست مــرا بسـوز و یا دستم گیـر

 

از هرچه به غیر توست سیراب شدم

 

از جستـن تـو  هیـچ  نگردیـدم سیــر

 

(مهدی اصغری)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 21:18  توسط مهدی اصغری  | 

۱۳

روزی کـه خـدا تخــم محبت مـی کاشت

مهر تو بدست عشق در سینه گذاشت

هــر چنــد ز مـــن گسسته باشـی پیوند

من تا به همیشه دوستت خواهم داشت

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 23:41  توسط مهدی اصغری  | 

غزل 2

 

زدم فال تو بـرديواني از عـشق

نگاهت شد برايم جـاني ازعشق

 

هواي چشمهــايت آسمانــيـست

و من باريده ام بـاراني از عشق

 

رموزعشق درچشمت هويداســت

و در قلبت مرا پيـمـاني از عشق

 

اگــر دل را چو دريــا نيست آرام

گرفته بي گمان طوفاني ازعشق

 

فقط دست من ودست تو کافيست

که گردانيم ما سکــاني از عشق

 

رهايي نيست جز اين تا نگاهــت

 بسازد بـردلم زنـدانــي از عشق

 

در ايـن دنـياي غـم ازره رسيدي

تودادي هديه ام داماني ازعشق

 

و من بي تو در اين دنيـاپـرازدرد

توبر درد دلــم درمـاني ازعشق

 

سـراي عشق وپيمان در دوچشمت

لبت چون غنچه ی خنداني ازعشق

 

تـو رويـاهاي مـن را  مـي شناسي

تـو دادي بردلم ايمانـي از عشق

 

( مهدی اصغری )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 23:40  توسط مهدی اصغری  |