تبليغاتX
هارایلار
شعر و ادب
 

بهت آینه . . .

حتی اگر

تمامی "سین" های خوب دنیا را

در سفره داشته باشم

چه لطفی دارد

وقتی که آینه

"نبودنت" را تکرار می کند

و حافظ

دست و دلش به فال نمی رود

ومن

از نبودنت بر سر سفره

پی به آمدن بهاری دیگر می برم

چه سنگین اند بعضی ثانیه ها !

"عیدت مبارک"

******

بی روی بهار تو شب عید گذشت

شادی لب بام ما نرقصید ، گذشت

بعـد از همه یِ خانه تکانی هامـان

دوری تو گرد غصه پاشید ، گذشت

*****

امـسـال گـذشـت و سـال دیـگــر آمــد

بـــــا آمــــدنـــــش سـؤالِ دیگــر آمـــد :

امسـال سـر سفـره ی عیدم هستی؟

لـبـخــنـــد زدی؛ مـحـــالِ دیـگــــر آمـــد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8:29  توسط مهدی اصغری  | 

این روزها

آنقدر مشکوک نگاهمان می کنند

که گاهی شک می کنم

نکند شبهایی که با خیالت خوابیدم

آبستن شده باشم !

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 16:39  توسط مهدی اصغری  | 

غزل ۸

"تقدیم به رومینای عزیز و امیر نازنین"

راهـی است از نگـاه تـو تا اوج آسـمـان

محو است پیش برق دو چشم تو کهکشان

 

واژه به واژه دفتر من مشق نام توست

خـانه به خـانه یاد تو در سینه ام نهان

 

مست از شراب لعل لبت شد وجود من

تُنـگِ شـرابِ روی لبت ، رنگ ارغـوان

 

یک چارده که بگذرد از مهر ماه عشق

از عطر و بوی آمدنت پر شود جهان

 

نذر دو چشم توست تمام وجود من

راه دلم به غیر تو بسته ست همچنان

 

ایمان به عشق در رگ من با تو جاری است

یکـدل شدیـم تا به ابـد ، ختـم داستـان

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غزل ۷

روز تـولــد تــو بلـوغ شــراب بــود

میخانه قبل از آمدنت غرق خواب بود

 

وصفی نداشت رونق بازار عاشقی

خیزاب عشق لیلی و مجنون سراب بود

 

مستی نبود قبل تو در هیچ مجلسی

تاک از فراق چشم تو حالش خراب بود

 

یک روز آمدی و دل مرده جان گرفت

انگـار در درون دلــم انقلاب بــود

 

ناز نگاه مست تو گرمای عاشقی

رازی میان چشم تو و آفتاب بود

 

اعجاز عشق با تو به اثبات می رسد

یک دیـن تازه بود نگاه تـو ، ناب بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 22:40  توسط مهدی اصغری  | 

۵۰

یـک عمر درون سینه مـی تــازد عشق

بر شور و شَرَش مدام مـی نــازد عشق

چون مــوم شدم بـه دستش و در سینه

یک قلعه به نام خویش می سازد عشق

---------------------------------

روانی . . .

وقتی شنیدم روانپزشک شده ای

                                  روانی شدم

روزی اگر بشنوم

     بر مرده ای نماز خوانده ای

                          برایت می میرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 15:41  توسط مهدی اصغری  | 

 

قرار . . .

سر قرار

با عینک آفتابی آمده بود

شاید نمی دانست

      چشمهای زیبایش بود

                    که عاشقم کرد !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۵۰

(برای شاعره گرانقدر ، خانم زهرا خدابنده)

صبـح آمـده ، چـای تـازه دم را بــردار

از پنجــره ، پـرده : بـار غـم را بــردار

برخی کلمات گفتنی نیست ، قبول ؟

از شـانـه ی کاغـذت قلـــم را بــردار

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 18:45  توسط مهدی اصغری  | 

۴۹

در مسلــک عـارفــان تــو را هــو بکشند

دلـبــاخــتــگــان شـبــیــــه ابــرو بکشند

یک شب به شبانه های من مهمان شو

بـگـــذار تــرانـــه هــا تـــو را بــو بکشند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اشتباه . . .

نصیحتم می کنند

گویا نمی دانند

که من

عمریست

اشتباهات حساب شده

مرتکب می شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 13:29  توسط مهدی اصغری  | 

 

۴۸

در قـرنِ سکــوت ، روح فریــاد حسین

در فصـل اسیـــر ، سَـــرو آزاد حسین

یک بار و دو بار عشق را کافی نیست

هفتــاد و دو بـــار امتحــان داد حسین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داستان کوتاه "در آغوش دریا"

(مقام سوم داستان کوتاه در هفتمین دوره جشنواره "ره آورد سرزمین نور"  ۲۸/۰۹/۸۸)

چشمهایش در حدقه ثابت مانده بود . نگاه می کرد اما نمی دانست به کجا . دریا چقدر خوب بود . بارها به این قضیه فکر کرده بود . دریا همیشه دوست داشتنی بود و بی پایان . وقتی پا درون آن می گذاشت احساس راحتی می کرد ، احساس بی وزنی و رهایی . ماهی ها گاهی سرشان را از آب بیرون می آوردند و زود سرشان را می دزدیدند گویا نمی خواستند که سیاهی شب را بالای سرشان ببینند ولی دوام نمی آوردند و دوباره بالا می آمدند .

یکباره خاطره کودکی در ذهنش مجسم شد ، تنها خاطره ای که چندین بار فکرش را مشغول کرده بود . مربوط به کلاس دوم دبستان و درس علوم می شد . خوب یادش می آمد : روزی از معلمشان پرسیده بود "چرا ماهی ها توی آب زندگی می کنند؟" معلمش اول لبخند زده و بعد که دیده بود جدی می پرسد گفته بود : "خوب برای این که اونجا رو بیشتر دوست دارند ، نمی تونند جای دیگه زندگی کنند." وقتی پرسیده بود چرا ؟ معلمش جواب داده بود : "چون که دریا بی پایانه ، بزرگه ، توش احساس غربت نمی کنند." این جمله ها هنوز هم توی ذهنش می لولیدند . شاید از همین موقع بود که عاشق دریا شده بود . دریا مفهوم بزرگی برایش داشت . از همان کودکی تصمیم گرفته بود که روزی بالاخره مانند ماهی ها بزند توی آب و درون آن گم شود . سالها با این افکار دلخوش بود تا اینکه بالاخره به آرزویش رسیده بود . و حالا چقدر خوشحال بود .

_ حواست کجاست ؟ آهای حامد با توام . . . حواست کجاست ؟

به خود آمده و با سرعت به طرف صدا برگشت . بهروز بود که صدایش می کرد . با آن قیافه مهربان همیشگی . لبخندی زد و گفت :

_ اومدم . داشتم اطراف را می پاییدم .

_ خیلی خوب راه بیفت .

بهروز با حرکتی آرام آب را شکافت و جلوتر رفت و حامد پشت سرش حرکت کرد . مجتبی برادر بزرگتر حامد جلوتر از همه حرکت می کرد و پشت سرش میثم بود . کمی چاق و همیشه خنده رو . مجتبی نگاهی به حامد انداخت و سه انگشت خود را بالا برد . هر چهار نفر کلاه غواصی را به سر گذاشتند و آرام و بی سر و صدا زیر آب رفتند .

مجتبی به برادرش می بالید . وقتی یادش می افتاد که با چه اصراری پدرش را راضی کرده و آمده بود خوشحال می شد . پدرش هر بهانه ای آورده بود حامد برایش جوابی در آستین داشت و بالاخره پدرش راضی شده بود که او هم همراه مجتبی راه بیفتد . و بعد هم که از زیر قرآن گذشته بودند و اسفند برایشان دود کرده بودند . مادر پیرش دست در گردنش انداخته بود و گریه هایش باعث لرزش شانه هایش شده بود .

مجتبی که به عنوان فرمانده گروه چهار نفریشان بود با اشاره دست به آنها فهماند که می رود تا سرکی بکشد و برگردد . چراغ روی کلاهش را خاموش کرده بود و به سطح آب رفت . سرش را از آب بیرون آورد . از دور چیزی به چشمش خورد . کلاه غواصی را درآورد و با دقت چشم دوخت : بله خودش بود .

کلاه غواصی را به سر گذاشت و آرام پایین رفت . بقیه نگاهش می کردند . اشاره کرد که همه چیز درست است و باید راه بیفتند . آب را شکافتند و جلو رفتند . میثم که چهره اش سی سال را نشان می داد حرکت مجتبی را تکرار کرد و بهروز و حامد به این کار او لبخند زدند . بهروز هم سن و سال میثم بود . جوانترین عضو گروهشان حامد بود که بیست و یک سال بیشتر نداشت . سیزده سال از برادرش مجتبی کوچکتر بود .

مجتبی بار دیگر اشاره کرد که باید بالا برود و سرکی بکشد . آرام و با احتیاط بالا رفت . در صد متری سایت نظامی عراقی ها بودند . پشت سرش میثم و بهروز و حامد هم از آب بیرون آمده و کلاهشان را درآوردند . مجتبی با دیدن آنها گفت :

_ پس چرا اومدین بیرون؟!

مجتبی دستش را روی شانه فرمانده گذاشت و گفت :

_ اومدیم ببینیم این بیرون چه خبره .

_ تقریباً رسیدیم . کمی میریم جلوتر . بعد باید جایی پیدا کنیم که کپسولهای اکسیژن رو با کلاه هامون بذاریم اونجا .

این دفعه بهروز بود که سوال کرد :

_ اونا رو کجا می ذاریم ؟

_ بالاخره یه جایی پیدا می کنیم . اگه هم جایی پیدا نشد ولشون می کنیم توی آب . حالا بریم زیر آب و تا می تونیم نزدیکتر بشیم .

کلاه و عینک غواصی را روی سر گذاشته و زیر آب رفتند . اطراف را می پاییدند و آرام آرام جلو می رفتند . مجتبی زیر لب دعایی زمزمه می کرد . مقداری که جلو رفتند با اشاره مجتبی همگی ایستادند . مجتبی آرام بالا رفت و سرش را آرام از آب بیرون آورد . سایت نظامی عراقی ها در چند متری اش بود . به بقیه اشاره کرد که بالا بیایند . لحظه ای بعد هر چهار نفر بالای آب کنار پایگاه عراقی ها بودند . نگهبانی در حال قدم زدن بود  و با ناخنهایش روی اسلحه اش ضرب گرفته بود و آن را مانند مارش نظامی با قدمهایش هماهنگ می کرد . آرام آرام کنار پایگاه خزیدند . مجتبی شروع به درآوردن لوازم غواصی اش کرد . بقیه هم از او تبعیت کردند . مجتبی نگاهی به اطراف انداخت :

_ یکیمون باید اینجا بمونه و وسایل غواصی رو نگه داره .

هر کس به دیگری نگاه می کرد و چشم به دهان مجتبی دوختند .

_ بهروز میمونه کنار وسایل و اونا رو نگه می داره ، میثم دوربین رو برمیداره . حامد تو هم با اسلحه پشت سر میثم راه می افتی ، نباید بیخودی شلیک کنی . من هم سعیم رو می کنم که رادارها رو از کار بندازم . همه باید راس ساعت دوازده کنار بهروز باشیم . ساعتتون رو تنظیم کنید : یازده و بیست دقیقه .

بهروز ناراضی به نظر می رسید ولی صدایش را در نیاورد و از دستور فرمانده اطاعت کرد . همه مشغول آماده کردن وسایل خود شدند . میثم دوربین را در دست گرفت و آماده شد . همه اسلحه ها را آماده کردند . درست در همین هنگام افسر عراقی به نگهبان نزدیک شد و برای اینکه او را ترسانده باشد قوطی کنسروی درون آب انداخت و قوطی در کنار حامد به آب افتاد . نگهبان فوراً برگشت و چند گلوله روانه آب کرد . خنده افسر عراقی خیال همه را راحت کرد .

با صدای گلوله همه زیر آب رفتند و خط سرخی دنبال حامد درون آب کشیده شد . بعد از لحظه ای همه بیرون آمدند . ازدحام عراقی ها و خنده آنها را روی پایگاه عراقی ها شاهد بودند . از این که عراقی ها متوجه حضور آنها نشدند نفس راحتی کشیدند .

ضجه های کوتاه و خفیف حامد همه را بخود آورد . چند گلوله شکم حامد را شکافته بود .

انگار آب سردی روی سر همه شان ریخته شد . مجتبی خود را به او نزدیک کرد :

_ حامد تیر خوردی ؟

_ چیزی نیست داداش . زخم عمیق نیست . بهتره شما برید و وقت رو تلف نکنید . زود باشید .

آب دهانش را بلعید و به خودش فشار آورد که فریاد نزند . چشمانش را چند بار با شدت روی هم فشار داد و لبهایش را گاز گرفت و چند قطره اشک از نهایت درد از گوشه چشمانش پایین آمد .

_ مثل اینکه حالت خیلی بده .

این را مجتبی گفت و میثم برای تصدیق حرفش گفت :

_ آره حالش خیلی بده . باید فوراً برش گردونیم عقب .

بهروز دست نوازشی بر سر و روی حامد کشید .

_ بهتره که میثم حامد رو برگردونه عقب . ما دوتایی هم می تونیم عملیات رو انجام بدیم .

_ نه شما خوب می دونید که این کار از عهده دو نفر بر نمیاد . من حالم زیاد بد نیست . می تونم اینجا بمونم . هر جوری هست این عملیات باید صورت بگیره . مگه نه داداش ؟

کلمات آخر را به زور ادا کرد . مجتبی که داشت با چشمانش برادر خود را تحسین می کرد ، لحظه ای به فکر فرو رفت .

_ درسته . هر جوری شده باید این عملیات انجام بشه . حامد اینجا میمونه . ما هم باید زودتر کارهامون رو شروع کنیم . هر کسی زودتر برگشت حامد رو بر می گردونه عقب . عملیات حتماً باید تا ساعت دوازده تموم بشه چ.ن گروهان ساعت سه حرکت میکنه و اگه نتونیم عملیات را به پایان ببریم شکست گروهان حتمیه . هر جوری شده باید رادارها از کار بیفته و یک نسخه فیلم هم از تشکیلات پایگاه تا ساعت یک و نیم به دست گروهان برسه . پس وسایلتون رو بردارید و حرکت کنید .

لحظه ای فقط سکوت بین چهار نفر حاکم بود و بعد هر کدام آرام وسایلشان را برداشتند و حرکت کردند . هنوز چند قدمی دور نشده بودند که حامد احساس کرد درد سرتاسر وجودش را فرا می گیرد و نمی تواند دوام بیاورد . نه ، فایده نداشت . با دست به مجتبی اشاره کرد که برگردد . مجتبی برگشت و پیش حامد آمد . میثم و بهروز هم رسیدند. مجتبی آرام پرسید :

_ چی شده حامد؟ کاری داری ؟

حامد چند بار آب دهانش را قورت داد و بعد از اینکه مطمئن شد می تواند درد را برای لحظه ای تحمل کند گفت :

_ داداش نمی تونم تحمل کنم . ممکنه فریاد بکشم . اون موقع همه کارها خراب میشه . آخ . . . آخ . . . باید کاری بکنین .

از شدت درد اشک از گوشه چشمان حامد جاری بود . بهروز به طرف دیگر چرخید تا حامد اشک هایش را نبیند. میثم آشکارا اشک از چشمانش جاری بود و گفت :

_ بهتره یکیمون حامد رو برگردونیم عقب .

حامد به او نگاهی انداخت و آب دهانش را همراه با مزه خونی که در دهانش بود و خط سرخی از گوشه لبهایش به بیرون هدایت کرده بود بلعید و نالید .

_ آخ . . . نه . . . چرا . . . چرا متوجه نیستین ؟! یه لحظه هم نمی تونم صبر کنم . . . زود باشین یه کاری بکنین . . . الان . . . اگه فریاد بزنم . . . همه چی خراب میشه . تو رو خدا کاری بکنین . . .

شانه های بهروز از هق هق گریه لرزید .

همه به یکدیگر نگاه کردند و حامد به دریا .

داداش کمی اینطرف تر بیا . . . آخ . . . زود باش بیا . . . گوشتو بیار .

مجتبی لحظه ای به میثم و بهروز نگاه کرد و زود خودش را به طرف حامد کشید و گوشش را به دهان پر از خون او برد و به صحبت های بریده بریده اش گوش داد . بهروز و میثم با تعجب نگاهی به هم انداختند و بعد بهئ آن دو خیره شدند . در آشکارا خود را در چهره حامد نشان می داد . صحبتهای حامد تمام شد . اشک از چشمان مجتبی سرازیر شد . بالاخره به سخن درآمد :

_ نه حامد .. نمی تونم . . . نمی تونم این کار رو بکنم .

اشک همچنان از چشمانش جاری بود . حامد آخرین تلاشهای خود را می کرد تا فریاد نزند .

_ داداش باید بتونی . . . متوجهی که؟ . . . تو رو خدا . . . تو رو خدا . . . دیگه طاقت ندارم . الان فریادم بلند میشه . تو رو خدا . . .

مجتبی لحظا ای به حامد خیره شد و بعد هر دو دستشان را باز کردند و همدیگر را سخت در آغوش فشردند و شانه هایشان از اشک لرزید . طوری همدیگر را بغل گرفته بودند که انگار هزار سال دیگر همدیگر را رها نخواهند کرد . میثم و بهروز بیصدا گریه می کردند و حامد و مجتبی را با بهت و تعجب نگاه می کردند . حالا چه وقت در آغوش گرفتن یکدیگر بود؟!! مجتبی و حامد از هم جدا شدند . مجتبی به بهروز و میثم نگاهی انداخت و گفت :

_ وسایلتون رو بردارید و راه بیفتید . من هم الان میام . زود باشین . چرا معطلین ؟ زود باشین .

میثم نگاهی به بهروز کرد و گفت :

_ حامد چی ؟ اونو چیکارش میکنیم ؟ نمی تونیم که تو این وضعیت ولش کنیم .

بهروز گفت :

_ درسته . بیچاره خیلی درد میکشه .

اشک مانع از گفتن بقیه حرفش شد . مجتبی گفت :

_ شما کاریتون نباشه . راه بیفتید ، من هم میام .

بهروز و میثم به دستور فرمانده خود راه افتادند . می شنیدند که حامد تشهد می خواند . برگشتند و نگاه کردند . دو برادر دوباره در آغوش همدیگر بودند . بعد از هم جدا شدند . حامد زیر آب رفت . لبخندی بر لب داشت . مجتبی که داشت اشک می ریخت دستش را روی سر حامد گذاشت و او را زیر آب نگه داشت . اشک از چشمان میثم و بهروز جاری بود . تازه فهمیدند قضیه از چه قرار است . حبابهای هوا بالای سر حامد بیرون آمده و می ترکیدند . لحظه ای بعد حبابها قطع شد . بهروز و میثم هم پیش آن دو رسیدند . مجتبی برادر شهید خود را از آب بیرون کشید و گونه هایش را با لبهایش لمس کرد و گریه کرد . میثم و بهروز هم سر و روی حامد را غرق بوسه کرده بودند . انگار لبخندی بر لبهای حامد بود و به آنها لبخند می زد .

مجتبی یکی از کپسولهای اکسیژن را به کمر حامد بست و بعد از اینکه با چشمهای خیس ،  گونه حامد و لبهای خون آلودش را بوسید او را رها کرد تا در قلب دریا جا بگیرد .

حامد به آرزویش رسیده بود .

مجتبی اشک چشمانش را پاک کرد و با قاطعیتی که در خور یک فرمانده است گفت :

_ بچه ها زود باشین حرکت کنید . تا ساعت دوازده باید کارو تموم کنیم .

آب را شکافتند و دور شدند . چند ماهی سرشان را از آب بیرون آوردند و دوباره پایین رفتند .      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 9:0  توسط مهدی اصغری  | 

۴۷

بـاران بــه تـنــم قـدم قـدم می بارد

بـا شیـوه یِ عاشقانـه کـم می بارد

بـی شانه یِ تو که سر بر آن بگذارم

باران که نـه ، دانه هایِ غم می بارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴۶

لیلا که شوی عشق به بازار آری

روح و دل من را به جنون بسپاری

فرهـاد چگـونه مـن نباشم بانـو !؟

بـر روی لبـت هـزار شیـریـن داری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 19:24  توسط مهدی اصغری  | 

۴۵

تـا طـــرح سکــوت رویِ لبهایـت بـود

در بغض گره خورده یِ من جایت بود

لبخنـد زدی و آب چشـمـم سـَر رفـت

ایـن تـازه تـریـن طــرح مُعَمـایـت بـود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴۴

من تـا لبِ عشق با تو خواهم آمد

روز و شبِ عشق با تو خواهم آمد

چندیست گرفتـه قلـب غمگینـم را

تاب و تبِ عشق ؛ با تو خواهم آمد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 14:0  توسط مهدی اصغری  | 

۴۳

آن روز که بغض در گلو گیر کند

اشک از چشمی نیاید و دیر کند

بگـذار خلاصه تر بگـویـم ، آري :

باشد آهـی که مـرد را پیـر کند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴۲

ایـن سکـویِ سیمـانکـیِ وا مـانـده

بعـد از تـو همیشه تک و تنهـا مـانـده

هر چند کـه رفته ای ولی خاطره ات

در قلب من و ذهـن زمــان جــا مانده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 18:2  توسط مهدی اصغری  | 

۴۱

یک سال و دو سال . . . سال تا می گذرد

جــز عشـق، تمـــام قصـــه هـا می گذرد

نــام تــو بــــه روی لــب مــــن می چرخد

بـــر روی لبـــــم لطـــف خـــــدا می گذرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:4  توسط مهدی اصغری  | 

 

فکرش به لبِ تشنـه یِ قنداقی بود

افتـاد دو دست ،سـر ولـی باقی بود

سروی کـه کنـار نخـل ،عطشان افتاد

لب تشنه و مشک زخم ،او ساقی بود

-----------------------------------------------------

خورشید از این فاجعه چشمش را بست

از بـنــد کـمــان حـرمـلـه تـیــری جـسـت

مـحـتـاج بـه آب نـیـسـت اصـغـــر دیـگـــر

یـک تـیــرِ سـه شعبـه راه آبـش را بست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 21:21  توسط مهدی اصغری  | 

۴۰

دریــا بـه شکــوه تــو تـلاطـــم کرده

بــر قـامــت تــو خــدا تـبـســم کرده

بـــر واژه ی انـتـظــار پـایــانــی تــــو

آنکس که تو را یافت چه را گم کرده؟

 

۳۹

گرگی به کتاب قصه ها پوزه کشید

عاشق شـده و ریاضـت روزه کشید

از شـدت گـشـنـگــی دریــد آهــو را

تــا صبـح میـان کـوه هــا زوزه کشید

  

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 19:19  توسط مهدی اصغری  | 

۳۸

تو رفتی و از قطار جا ماندم من

با یک دل بی قرار جا ماندم من

یک بار تو با قطار از اینجـا رفتی

اما دو هـزار بـار جـا مانــدم من

 

۳۷

(تقدیم به حضرت فاطمه"س")

از بــرگ گـل یـاس تـو را ساختـه بود

از واژه یِ احساس تو را ساخته بود

از مـهــر و محـبــت و وفـــا و ایمـــان

دادار بــه وسـواس تـو را ساختــه بود

 

۳۶

روز ۱۴ تیر "روز قلم"  دومین جشنواره شعر و قصه شهید شاهی در شهرستان میانه برگزار شد. بنده افتخار این را داشتم که به عنوان مجری برنامه در خدمت عزیزان هنرمند باشم.مهمان ویژه این برنامه استاد مصطفی رحماندوست بود که دیدار ایشان برای من بسیار مغتنم  بود. وقتی به یاد ایام قدیم کتابهای دبستان را جستجو کردم تا شعر "انار" استاد را مرور کنم با کمال تعجب شاهد جایگزینی این شعر با شعر دیگری از استاد بودم. چقر دلم برای خواندن این شعر تنگ شده است!!! هنگامی که با قطار راهی شهرستان میانه بودم رباعی زیر با حال و هوای دوران دبستان و حذف شعر انار شکل گرفت. امیدوارم استاد کاستی های این رباعی را بر من ببخشند:

سارا شده استخوان و مقداری پوست

دارا و انـار و رفتنش ،  بغـض گلـوست

عمـریسـت امیـدوار و دلخـوش مانــده

بــا شعـرِ انــارِ مصطفـی رحماندوسـت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 19:36  توسط مهدی اصغری  | 

غزل ۶

 

شد خاطرات چشمت بر بغض دل بهانه

بر گونه های سردم غم ریخت دانه دانه

 

سُر خوردم از تن تیغ، آری عجیب سخت است

بـــا خـــونِ دل نـوشـتــن در کنـجِ دل تــرانـــه

 

با یاد گیسوانت شب ریخت در نگاهم

فهمیــدم آری ، آری ولگـردیـم شبانه

 

دلدادگی و ماندن ! این اشتباه گُنگیست

یـک اشتبــاه کافیسـت در عمـر جاودانه

 

گفتم که لحظه ای را بی درد عشق مانم

بگــذار بـــر حســابِ تصمیــــمِ اَبلهـانــــه

 

غم نیست مرگ من را، ترسم که از غبارم

بینـم شبـی بـه ناگـَـه سـر زد یکـی جـوانه

(۲۶ تیر ۱۳۸۰)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 18:10  توسط مهدی اصغری  | 

۳۵

ایـن پنجـره کـه قـابِ نگاهت شده است

آواره یِ مــهـتــابِ نگــاهــت شده است

چــون مــوجِ بلـنــدِ خـوابِ سـاحل دیــده

عمریست که بی تابِ نگاهت شده است

 

۳۴

در صحنه یِ جشنواره یِ چشمانت

تجلیـل شــد از ستـاره یِ چشمانت

بـارانِ سـتــــاره آمــد و پـیـــدا شـــد

سبکـی بـه قـد و قـواره یِ چشمانت

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:55  توسط مهدی اصغری  | 

۳۳

( تقدیم به دوستان نازنینم مهدی پاک نژاد و زهرا دانشیار

به مناسبت پیوند مبارکشان )

 

تــا عشــق درون دلتــان پیدا شد

در عــالمتــان قیامتـــی برپــا شد

سرفصل کتاب زندگی را خواندید

با عشق تمــام واژه ها معنا شد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عشق اهورایی

( یک مثنوی از سال های دور )

 

گور من اینجاست تماشا کنید

رقص کنـان خنده یِ زیبا کنید

 

گــر تـنِ من جای دگـر چال شد

روح من اینجاست که پامال شد

 

چند زمانی است که من مرده ام

سیلــی احساس تـو را خـورده ام

 

سبزترین خاطره ها رفته اند

قـبــرِِِ مــرا سردی پایـیـز کَند

 

دست کشیدم به دلم خسته ام

خستـه ترین عاشقِ دلبسته ام

 

رنگ خــدا بود در آیینه ات

قبله نما بود تب سینه ات

 

سیطره یِ روی تو قبر نگاه

آتش سوزان، نِگهِ گـاه گـاه

 

جامه یِ تو قابی از عشق است و بس

بازوی مــن مــی کُـنَـــدَش بـس هوس

 

دامـنِ سجـاده بیفشـان بـه من

آتش عشق است بیا سجده زن

 

کل نمازم همه جایش سجود

مُهر لبت باز چرا بسته بود ؟!

 

چون که اذان نَفَسَت می وزید

دور ز چشمم دل من می خزید

 

مثنوی چشم تو ، تک بیتِ لب

راز نمازم به همـه روز و شب

 

مسجدِ دل پر شده از یاد تو

ضجّه و نُدبه ، همه فریاد تو

 

عکس تو محراب مرا پر نمود

قطره یِ چشمان مرا کُر نمود

 

دانــه یِ تسبیـح چـو تَـک خال تو

روز و شبش گشته سخن فال تو

 

عاطفه گل کرده به دامان تو

کرده دلم سجده بر ایمان تو

 

کـوثــر لبـهــایِ تـــو شَـهــدِ بهشت

حضرت حق عشوه به نامت نوشت

 

چشم تـو پیغمبـر عشقـم نمود

خنده یِ تو پرده یِ دل را سرود

 

رسم قیامت شده لبخندِ تو

صورِ دلم مانده در آن بندِ تو

 

میـوه یِ حـوّایــیِ لبـهـــای توست

وحی ز عشقت به دلم کرده پُست

 

در نِـگـهَـــت آتــش زرتشتیان

خرمنِ جشن اس نگاهت بدان

 

عشـقِ اهورایــی ات آواز داد

خنده یِ آتش به دلم مانده یاد

 

بــر لــب تــو خـفـتــه خــدای شراب

پای دل از عشق تو رفته ست خواب

 

من به کجا؟ نشئه یِ ایمان کجا؟!

خاک کجا؟ جسم کجا؟ جان کجا؟!

 

بار دگــر نــور مــرا مــی مَکَد

آیه یِ چشمان تو صدها عدد

 

قبله یِ من، عشقِ من، ایمانِ من

یـاد تــو گـردیــده فقــط نــان من !

 

لب بگشا، حرف بزن، خنده کن

همچـو خدایـم تـو مـرا بنده کن

 

عیسیِ مریم شده ای پاکِ من

تـیـــرزَنِ چابــک و چـــالاکِ من

 

عشق مـن اندازه ندارد ببخش

چشمِ تو اعجازِ مرا کرده پخش

 

کاش خدایم به تو عاشق شود

تا کـه عبـادت بـه تـو لایق شود

 

کاش که دستی به لبت داشتم

هدیه یِ ماهی به شَبَت داشتم

 

باز هم ایمان ز تو لرزیده بود

وایِ خدایم که تو را دیده بود

 

پـاک تریــن عیــدِ مسیحــاییم

از تب عشق است که رؤیاییم

 

کُـلِّ عشائـت همـه ربّانی است

بی تو دلم در سبدی فانی است 

( سال ۱۳۷۷ )

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 22:9  توسط مهدی اصغری  | 

۳۲

زیباست تــرانه هــایِ شیریـنِ لبت

همـراهـی عشق بـــا بلندای قدت

رازیست میان چشم تو با خورشید

افسون شده مـاه در تمنای شبت

۳۱

دست مــن و دسـت عشــق؛ بیعت کردم

بــا شـوق و عـطـش بــــه درد! روی آوردم

می سوزم و باز وردم این است: ای عشق

هـــر روز بـجـــوش و تـــازه تـــر کـــن دردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 19:11  توسط مهدی اصغری  | 

۳۰

دور از تـو ز نـالــه نـاگـزیـرم بانــو

در دست غم و غصه اسیرم بانــو

با عشق حصار قلعه را ویران کن

از دیـــو سـیــاه پس بگیـــرم بانــو

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:32  توسط مهدی اصغری  | 

۲۹

پایـیـز و زمستـان بـه فـریـبـی نرود

با سیر و سماغ و رنگ سیبی نرود

بـی ماهیِ لبهایِ تــو در تُنگِ نگـاه

سـرمــایِ زمـسـتــانِ غریـبــی نرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 21:54  توسط مهدی اصغری  |