تبليغاتX
هارایلار
شعر و ادب

۴۵

تـا طـــرح سکــوت رویِ لبهایـت بـود

در بغض گره خورده یِ من جایت بود

لبخنـد زدی و آب چشـمـم سـَر رفـت

ایـن تـازه تـریـن طــرح مُعَمـایـت بـود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴۴

من تـا لبِ عشق با تو خواهم آمد

روز و شبِ عشق با تو خواهم آمد

چندیست گرفتـه قلـب غمگینـم را

تاب و تبِ عشق ؛ با تو خواهم آمد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 14:0  توسط مهدی اصغری  | 

۴۳

آن روز که بغض در گلو گیر کند

اشک از چشمی نیاید و دیر کند

بگـذار خلاصه تر بگـویـم ، آري :

باشد آهـی که مـرد را پیـر کند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴۲

ایـن سکـویِ سیمـانکـیِ وا مـانـده

بعـد از تـو همیشه تک و تنهـا مـانـده

هر چند کـه رفته ای ولی خاطره ات

در قلب من و ذهـن زمــان جــا مانده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 18:2  توسط مهدی اصغری  | 

۴۱

یک سال و دو سال . . . سال تا می گذرد

جــز عشـق، تمـــام قصـــه هـا می گذرد

نــام تــو بــــه روی لــب مــــن می چرخد

بـــر روی لبـــــم لطـــف خـــــدا می گذرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:4  توسط مهدی اصغری  | 

 

فکرش به لبِ تشنـه یِ قنداقی بود

افتـاد دو دست ،سـر ولـی باقی بود

سروی کـه کنـار نخـل ،عطشان افتاد

لب تشنه و مشک زخم ،او ساقی بود

-----------------------------------------------------

خورشید از این فاجعه چشمش را بست

از بـنــد کـمــان حـرمـلـه تـیــری جـسـت

مـحـتـاج بـه آب نـیـسـت اصـغـــر دیـگـــر

یـک تـیــرِ سـه شعبـه راه آبـش را بست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 21:21  توسط مهدی اصغری  | 

۴۰

دریــا بـه شکــوه تــو تـلاطـــم کرده

بــر قـامــت تــو خــدا تـبـســم کرده

بـــر واژه ی انـتـظــار پـایــانــی تــــو

آنکس که تو را یافت چه را گم کرده؟

 

۳۹

گرگی به کتاب قصه ها پوزه کشید

عاشق شـده و ریاضـت روزه کشید

از شـدت گـشـنـگــی دریــد آهــو را

تــا صبـح میـان کـوه هــا زوزه کشید

  

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 19:19  توسط مهدی اصغری  | 

۳۸

تو رفتی و از قطار جا ماندم من

با یک دل بی قرار جا ماندم من

یک بار تو با قطار از اینجـا رفتی

اما دو هـزار بـار جـا مانــدم من

 

۳۷

(تقدیم به حضرت فاطمه"س")

از بــرگ گـل یـاس تـو را ساختـه بود

از واژه یِ احساس تو را ساخته بود

از مـهــر و محـبــت و وفـــا و ایمـــان

دادار بــه وسـواس تـو را ساختــه بود

 

۳۶

روز ۱۴ تیر "روز قلم"  دومین جشنواره شعر و قصه شهید شاهی در شهرستان میانه برگزار شد. بنده افتخار این را داشتم که به عنوان مجری برنامه در خدمت عزیزان هنرمند باشم.مهمان ویژه این برنامه استاد مصطفی رحماندوست بود که دیدار ایشان برای من بسیار مغتنم  بود. وقتی به یاد ایام قدیم کتابهای دبستان را جستجو کردم تا شعر "انار" استاد را مرور کنم با کمال تعجب شاهد جایگزینی این شعر با شعر دیگری از استاد بودم. چقر دلم برای خواندن این شعر تنگ شده است!!! هنگامی که با قطار راهی شهرستان میانه بودم رباعی زیر با حال و هوای دوران دبستان و حذف شعر انار شکل گرفت. امیدوارم استاد کاستی های این رباعی را بر من ببخشند:

سارا شده استخوان و مقداری پوست

دارا و انـار و رفتنش ،  بغـض گلـوست

عمـریسـت امیـدوار و دلخـوش مانــده

بــا شعـرِ انــارِ مصطفـی رحماندوسـت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 19:36  توسط مهدی اصغری  | 

غزل ۶

 

شد خاطرات چشمت بر بغض دل بهانه

بر گونه های سردم غم ریخت دانه دانه

 

سُر خوردم از تن تیغ، آری عجیب سخت است

بـــا خـــونِ دل نـوشـتــن در کنـجِ دل تــرانـــه

 

با یاد گیسوانت شب ریخت در نگاهم

فهمیــدم آری ، آری ولگـردیـم شبانه

 

دلدادگی و ماندن ! این اشتباه گُنگیست

یـک اشتبــاه کافیسـت در عمـر جاودانه

 

گفتم که لحظه ای را بی درد عشق مانم

بگــذار بـــر حســابِ تصمیــــمِ اَبلهـانــــه

 

غم نیست مرگ من را، ترسم که از غبارم

بینـم شبـی بـه ناگـَـه سـر زد یکـی جـوانه

(۲۶ تیر ۱۳۸۰)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 18:10  توسط مهدی اصغری  | 

۳۵

ایـن پنجـره کـه قـابِ نگاهت شده است

آواره یِ مــهـتــابِ نگــاهــت شده است

چــون مــوجِ بلـنــدِ خـوابِ سـاحل دیــده

عمریست که بی تابِ نگاهت شده است

 

۳۴

در صحنه یِ جشنواره یِ چشمانت

تجلیـل شــد از ستـاره یِ چشمانت

بـارانِ سـتــــاره آمــد و پـیـــدا شـــد

سبکـی بـه قـد و قـواره یِ چشمانت

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:55  توسط مهدی اصغری  | 

۳۳

( تقدیم به دوستان نازنینم مهدی پاک نژاد و زهرا دانشیار

به مناسبت پیوند مبارکشان )

 

تــا عشــق درون دلتــان پیدا شد

در عــالمتــان قیامتـــی برپــا شد

سرفصل کتاب زندگی را خواندید

با عشق تمــام واژه ها معنا شد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عشق اهورایی

( یک مثنوی از سال های دور )

 

گور من اینجاست تماشا کنید

رقص کنـان خنده یِ زیبا کنید

 

گــر تـنِ من جای دگـر چال شد

روح من اینجاست که پامال شد

 

چند زمانی است که من مرده ام

سیلــی احساس تـو را خـورده ام

 

سبزترین خاطره ها رفته اند

قـبــرِِِ مــرا سردی پایـیـز کَند

 

دست کشیدم به دلم خسته ام

خستـه ترین عاشقِ دلبسته ام

 

رنگ خــدا بود در آیینه ات

قبله نما بود تب سینه ات

 

سیطره یِ روی تو قبر نگاه

آتش سوزان، نِگهِ گـاه گـاه

 

جامه یِ تو قابی از عشق است و بس

بازوی مــن مــی کُـنَـــدَش بـس هوس

 

دامـنِ سجـاده بیفشـان بـه من

آتش عشق است بیا سجده زن

 

کل نمازم همه جایش سجود

مُهر لبت باز چرا بسته بود ؟!

 

چون که اذان نَفَسَت می وزید

دور ز چشمم دل من می خزید

 

مثنوی چشم تو ، تک بیتِ لب

راز نمازم به همـه روز و شب

 

مسجدِ دل پر شده از یاد تو

ضجّه و نُدبه ، همه فریاد تو

 

عکس تو محراب مرا پر نمود

قطره یِ چشمان مرا کُر نمود

 

دانــه یِ تسبیـح چـو تَـک خال تو

روز و شبش گشته سخن فال تو

 

عاطفه گل کرده به دامان تو

کرده دلم سجده بر ایمان تو

 

کـوثــر لبـهــایِ تـــو شَـهــدِ بهشت

حضرت حق عشوه به نامت نوشت

 

چشم تـو پیغمبـر عشقـم نمود

خنده یِ تو پرده یِ دل را سرود

 

رسم قیامت شده لبخندِ تو

صورِ دلم مانده در آن بندِ تو

 

میـوه یِ حـوّایــیِ لبـهـــای توست

وحی ز عشقت به دلم کرده پُست

 

در نِـگـهَـــت آتــش زرتشتیان

خرمنِ جشن اس نگاهت بدان

 

عشـقِ اهورایــی ات آواز داد

خنده یِ آتش به دلم مانده یاد

 

بــر لــب تــو خـفـتــه خــدای شراب

پای دل از عشق تو رفته ست خواب

 

من به کجا؟ نشئه یِ ایمان کجا؟!

خاک کجا؟ جسم کجا؟ جان کجا؟!

 

بار دگــر نــور مــرا مــی مَکَد

آیه یِ چشمان تو صدها عدد

 

قبله یِ من، عشقِ من، ایمانِ من

یـاد تــو گـردیــده فقــط نــان من !

 

لب بگشا، حرف بزن، خنده کن

همچـو خدایـم تـو مـرا بنده کن

 

عیسیِ مریم شده ای پاکِ من

تـیـــرزَنِ چابــک و چـــالاکِ من

 

عشق مـن اندازه ندارد ببخش

چشمِ تو اعجازِ مرا کرده پخش

 

کاش خدایم به تو عاشق شود

تا کـه عبـادت بـه تـو لایق شود

 

کاش که دستی به لبت داشتم

هدیه یِ ماهی به شَبَت داشتم

 

باز هم ایمان ز تو لرزیده بود

وایِ خدایم که تو را دیده بود

 

پـاک تریــن عیــدِ مسیحــاییم

از تب عشق است که رؤیاییم

 

کُـلِّ عشائـت همـه ربّانی است

بی تو دلم در سبدی فانی است 

( سال ۱۳۷۷ )

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 22:9  توسط مهدی اصغری  | 

۳۲

زیباست تــرانه هــایِ شیریـنِ لبت

همـراهـی عشق بـــا بلندای قدت

رازیست میان چشم تو با خورشید

افسون شده مـاه در تمنای شبت

۳۱

دست مــن و دسـت عشــق؛ بیعت کردم

بــا شـوق و عـطـش بــــه درد! روی آوردم

می سوزم و باز وردم این است: ای عشق

هـــر روز بـجـــوش و تـــازه تـــر کـــن دردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 19:11  توسط مهدی اصغری  | 

۳۰

دور از تـو ز نـالــه نـاگـزیـرم بانــو

در دست غم و غصه اسیرم بانــو

با عشق حصار قلعه را ویران کن

از دیـــو سـیــاه پس بگیـــرم بانــو

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:32  توسط مهدی اصغری  | 

۲۹

پایـیـز و زمستـان بـه فـریـبـی نرود

با سیر و سماغ و رنگ سیبی نرود

بـی ماهیِ لبهایِ تــو در تُنگِ نگـاه

سـرمــایِ زمـسـتــانِ غریـبــی نرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 21:54  توسط مهدی اصغری  | 

۲۸

بی روی بهار تو شب عید گذشت

شادی لب بام ما نرقصید ، گذشت

بعـد از همه یِ خانه تکانی هامـان

دوری تو گرد غصه پاشید ، گذشت

۲۷

امـسـال گـذشـت و سـال دیـگــر آمــد

بـــــا آمــــدنـــــش سـؤالِ دیگــر آمـــد :

امسـال سـر سفـره ی عیدم هستی؟

لـبـخــنـــد زدی؛ مـحـــالِ دیـگــــر آمـــد

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:30  توسط مهدی اصغری  | 

۲۵

عمریست کـه با دل خـودم درگیــرم

یــک بــاغ انــار آخــرش مــی گیــرم

امروزه مد است سکته سارای عزیز

دارا نــرود کنــار ، مـن مـی مـیـــرم

 

۲۶

چشم تو خدا خواست که زیبا بشود

چشــم و دل مــن غـرق تمنـا بشـود

حکـم ننوشتـه ایست بین مـن و تـو

ایــن حکـم همیشـه بایـد اجـرا بشود

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 15:18  توسط مهدی اصغری  | 

۲۴

با زمـزمـه ات دوبـاره آهنگ بساز

در بـاورمـان بـریــز مشـتـی اعجاز

لبخند بزن سکوت شب را بشکن

سمـفـونـی عشـق را از اول بنواز

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:40  توسط مهدی اصغری  | 

۲۳

در دفتــر نقاشــی مـن میــز کشید

یک جام شراب عشق لبریــز کشید

تا دست دلم به سمت لیوانش رفت

یک چاقوی زهـر دار نوک تیــز کشید

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 19:59  توسط مهدی اصغری  | 

۲۲

هر شب که مرا عشق ز طاقت ببرد

رویـــا دل مــــن را بـــه اتــاقـــت ببرد

شنگول ترین طعمه شوم با عشقت

تـرسـم کــه مــرا گـرگ فـراقـت ببرد ! 

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 23:32  توسط مهدی اصغری  | 

۲۱

در سینـه عزیـز و پر بها چـون گنجی

از عشق من و مهر دلم می رنجی!

بـا عشق تمـام عقـل را طـی کـردم

با عقل تمام عشق را می سنجی!

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 23:23  توسط مهدی اصغری  | 

۲۰

بـانـوی غــزل خـدمـتـتـان عـرض کنم

می خواستم از عشق بتی فرض کنم

یک واژه که درخور شما باشد نیست

بـایـد کـه کـلام از دهـنـت قــرض کنم

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 18:50  توسط مهدی اصغری  | 

۱۹

خورشید از این فاجعه چشمش را بست

از بـنــد کـمــان حـرمـلـه تـیــری جـسـت

مـحـتـاج بـه آب نـیـسـت اصـغـــر دیـگـــر

یـک تـیـر سـه شعبـه راه آبـش را بست

(مهدی اصغری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 18:46  توسط مهدی اصغری  |